نوشته شده در  ۱۳٩۳/٧/٥ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ  توسط   نظرات ()
نوشته شده در  ۱۳٩۳/٦/۳٠ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ  توسط   نظرات ()
نوشته شده در  ۱۳٩۳/٦/٢٧ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ  توسط   نظرات ()

سفری که خوش نگذشت... ناراحت

حالا برگشتم... دو روز توی راه بودیم.. یکروز از مشهد به تهران (زمینی رفتیم) و یک روز و نیم هم از تهران به کانادا.... پاهام توی راه ورم کرده و به شدت هم درد میکنه... طوری که وقتی میخواستم بخوابم از درد پا دلم میخواست گریه کنم... 

چمدونها رو وسط پذیرایی رها میکنیم و میریم روی تختمون که بخوابیم... به همسر میگم خیلی خسته شدم.. آیا این سفر چهل و چند روزه ارزش این همه خستگی رو داشت؟ نه به خدا نداشت.... حداقل کاش با خاطره خوش برمیگشتم تا خستگی الانم قابل تحمل تر باشه... ولی جای یک خاطره خوش توی این چهل روز در زندگی ام خالیست...

بزارید جریان ناراحتی این چهل روزه ام رو براتون بگم... هرچند دوستان عزیزی که همراهم بودن در جریان هستن ولی میگم تا آروم بشم...

سال ۸۸ وقتی که هشت ماه از خونه دار شدنم گذشته بود تصمیم گرفتم برگردم کانادا. خوب وسایل زندگیم که خیلی هاش هنوز استفاده نشده بود رو دلم نمیومد بفروشم بنابر این مادرم تصمیم گرفت خونه ای رهن کنه تا وسایلم رو توش بزاریم. همون سال دایی من بعد از هفده سال زندگی مشترک طلاق گرفت و با دستی خالی از زندگیش برگشت... و سه روز بعد از طلاقش مادربزرگم فوت کرد. این وسط مامانم گفت حالا که خونه ات خالیه و وسیله هم توش داره یه چند سالی امانت بده دست داداشم باشه تا زندگیش سرو سامون بگیره و بتونه روی پا خودش بایسته... ما هم اطاعت امر کردیم... تازه این وسط مامان یک عدد ماشین صفر هم برای داییم گرفت...گفتیم تازه مادرش فوت شده دلش میسوزه عیبی نداره بزار برای برادرش مادری کند.... بعد از اون من هر سال جند ماهی میرفتم ایران برای اینکه با همسرم باشم (اونموقع هنوز کار همسری به کانادا درست نشده بود). زمانی که ایران می رفتم گاهی چهار ماه طول میکشید و در طی این چهارماه شاید سه یا چهار دفعه از داییم ماشین میخواستم امانت بگیرم(ماشین مادرم رو) و ایشون هر بار طفره میرفت و ماشین رو نمیدادتعجب مامانم هم میدونست و به برادرش میگفت هرموقع دخترم یا دامادم خواست بهشون قرض بده ولی کو گوش شنوا... سه سالی ماشین صفر زیر پای دایی بود و شاید توی سه سال من پنج بار هم کلا ماشین رو نگرفته بودم... طی این مدت وسایل زندگیم هم دستشون بود و قشنگ استفاده میکردن... همسرم وقتی این رفتار داییم رو میدید میگفت وسایلت رو بگیر بیار بزاریم خونه خودمون یا خونه مادرم بعد هرموقع خواستیم استفاده کنیم... منم دلم برای داییم میسوخت و میگفتم نه حالا چه فرقی میکنه خونه مادرت باشه بی استفاده؟ بزار حداقل داییم استفاده کنه... هرموقع بخوایم وسایلم رو ازش میگیریم... تابستان ۹۳ چهل روز پیش وقتی که رفتم ایران اولین روز حضورم زنگ زدم به دایی بزرگم و گفتم که مستاجرم تاریخ قراردادش تموم شده و من دیگه تصمیم ندارم خونه رو اجاره بدم میخوام وسایلم رو توش بچینم بنابر این بعد از ۵ سال میخوام جهازم رو از دایی بگیرم... ایشون هم گفتن: به مــا مربوط نیست به خاله ات زنگ بزن و بهش بگو قضیه رو... منم همینکارو کردم به خاله ام زنگ زدم و گفتم و ایشون چون دید اگه قرار باشه من وسایلم رو بگیرم مابقی خواهر برادرها مجبور میشن پول بزارن و وسایل بخرن برای برادرشون پس به ضررشون میشه بهم گفتن شما دیگه وسیله ای اینجا ندارید بیا و ثابت کن که اون وسیله ها مال تو هستن... بعد از پنج سال خوبی این بود جواب مـــن....

هیچکس نمیتونه تصور کنه حال اونموقع من رو پنج سال خوبی در حق کسانی کنی که هیچ وظیفه ای در برابرشون نداری و این باشه جوابت... خوب من و همسر تصمیم گرفتیم از راه قانونی اقدام کنیم. دو روز فرصت دادم که خودشون وسایل رو پس بیارن که خوب نیاوردن و کلا متواری شدن و قفل زدن در خونه شون..روز سوم رفتم دادگاه صدف مشهد و اونجا شکایت تنظیم کردم و همون روز ظهر شکایت رو بردم کلانتری محل و بعد با سرباز راهی خونه خاله شدیم و شکایت رو تحویلش دادیم و تاریخ احظار داییم به کلانتری رو گفتیم و حتی یک برگه از احظاریه رو توی خونه داییم انداختیم. (یعنی همه خبر داشتن که روز بعدش داییم باید حاضر بشه تو کلانتری وگرنه اگه حاضر نمیشد پرونده به دادگاه فرستاده میشد و دادگاه هم بعد از سه روز با توجه به مدارکی که ما داشتیم دستور شکستن قفل خونه رو میداد). اما ما با دست پر رفتیم بالغ بر پونصد نفر شاهد داشتیم که اون وسایل مال ما هستن (همه کسانی که تو عروسیمون حضور داشتن و جهازم رو دیدن) و مهمتر از همه اینها فیلم عروسیمون که آخرش از تمامی جهازم فیلمبرداری شده بود.... و حتی کاغذ خرید بعضی از وسایل رو نگه داشته بودیم... افسر پرونده وقتی شنیده بود بهم میگفت خانوم با کدوم عقلی اینکارو کردین؟ مگه خواهرزاده در قبال دایی وظیفه ای هم داره؟ تعجب خلاصه سرتونو درد نیارم مادرم وقتی فهمید که از برادرش شکایت کردیم ناراحت شد... بهم گفت اگه وسایلت رو دادن همینطوری که دادن وگرنه از اینجا جلوتر رفتن اشتباست. همینکه اونا میدونن تو میتونی شکایت کنی کافیه اگر پس ندادن خودشون رو یک عمر مدیون تو کردن و خوب زندگیشون رو روی زندگی تویی بنا کردن که بند بند وجودت راضی نیست همین برای این دنیا و اون دنیات کافی باشه... اگر وسایل رو برگردوندن خودشونو نجات دادن در غیر اینصورت باکت نباشه که خدا بهتر و بیشترش رو بهت میده... مامانم قسمم داد و ازم خواست که برم شکایتم رو پس بگیرم و با وجود مخالفت شدید همسرم من اینکارو کردمناراحت بهشون هم زنگ زدم و گفتم نبخشیدم فراموش نکردم نمیگذرم ---- واگذارتون کردم به خــدا...

- حالم الان؟ دیگه طاقت دیدن فیلم عروسیمو ندارم... دیگه پشت دستمو داغ میکنم که به هیچکس خوبی و کمک نکنم... اینا که فامیل بودن اینطوری از آب در اومدن نمک خوردن و نمک دون شکستن چه برسه به غریبه ها.... من این روزها منتظر عدالت خدام میخوام بدونم چطور میشه مال یکی دیگه رو خورد و به راحتی زندگی کرد؟ مالی که من ذره ذره وجودم ازش نمیگذره و چشمم تا قیام قیامت دنبالشه...

نوشته شده در  ۱۳٩۳/٦/۱٧ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ  توسط   نظرات ()

کلا اسم مسابقات ایران میاد حالا میخواد والیبال یا فوتبال باشه من استرس تمام وجودمو میگیره...چه برسه به اینکه بخواد خود مسابقه شروع بشه! 

قبل از مسابقه ایران مقابل نیجریه اینقدر حالم بد بود که داشتم تب میکردم... خونه مامان رفتیم به همسر میگم نگران نشی ها تو اصلا استرس نداشته باش اگه یه اتفاقی افتاد مواظب عکس العمل هات باش جلوی خانوادم زشتهنیشخند

طفلک مراعات میکنه اصلا بالا پایین نمی پره ولی همینکه بازی شروع میشه و رو دروازه ایران یک حمله میشه من اینقدر بالا پایین میپرم که همسری همش اینطوری نگاه میکنه ابرو. اون وسط دقیقا یادم نمیاد چی میگم!!! ولی اینقدر حرص میخورم که همسری میگه: اینقدر بالا پایین می پری و حرص میخوری میترسم سکته کنی... کی من؟! نه بابا اشتباه میکنی خنثی و این روند ادامه داره تا بازی تموم بشه و یک نفس راحت بکشم...

* واقعا شانس آوردیم که ورود خانمها به ورزشگاه ها ممنوع شده وگرنه من فکر کنم جزء منشوری ها میشدم خجالت 

نوشته شده در  ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ  توسط   نظرات ()

خدایا !‌ خودت شرایط زندگیمون رو طوری درست کن که بتونیم برای داشتن ثمره زندگیمون تو سال ۹۳ اقدام کنیــم.... 

نوشته شده در  ۱۳٩۳/۱/۱۱ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ  توسط   نظرات ()

یک مستاجر داریم که خودش صدتا صاحب خونه است... برای خودش می بره و می دوزه و تن همه میکنه !

پارسال میخواست بره مکه بعد پول کم آورده بود و میخواست از پول پیش خونه بهش بدیم. صبح زنگ زده بود به همسری که تا ظهر اگه میتونین فلان مبلغ و آماده کنین برای سفر مکه ام میخوام ... اگر آماده کردین که یعنی خدا منو طلبیده اگر هم نه یعنی قسمتم نبوده برم!!! ببین چطور مدیون کرده بود! اصلا یه وضعی... 

یا مثلا برای خونه هر خرجی که دلش بخواد میکنه و از روی کرایه خونه کم میکنه !!! ای بابا انصافت رو شکر حالا مثلا ما نخواستیم خونه فلان چیز  و داشته باشه چرا از رو کرایه کم میکنی؟ مثلا اینکه تو رفتی تو حموم موندی و زدی در و شکوندی اومدی بیرون پول دستگیره و در و ما باید بدیم؟؟ خنثی

الانم دو ماهه کرایه اش عقب افتاده... مهم نیست. خودمون ایران نیستیم و لازم نداریم ولی خوب دیگه ما هم اوایل زندگیمون چهار ماه مستاجر بودیم. صابخونه پانصد هزارتومن بخاطر رنگ خونه اش از پول پیش کم کرد اونم فقط برای چهارماه... اونم در صورتی که ما نه مهمون داشتیم و نه بچه و اکثرا هم خونه نبودیم... ای بابا روی پیشونی ما چی نوشته خدا میدونه

پ.ن: بعد از چند ماه دوباره اینجا نوشتن حس غریبی داشت...

نوشته شده در  ۱۳٩٢/۱٢/٢٠ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ  توسط پرشین بلاگ  نظرات ()